این روزهای خط خطی را پشت سر بگذار
جایی برای قصه من بیشتر بگذار
احساس می کردم تو ابراهیم من هستی
آغاز ویرانی من را در تبر بگذار
این شعرها انگیزه پرواز می خواهند
آری برای واژه هایم بال و پر بگذار
وقتی تمام لحظه هایت ارغوانی نیست
مرز میان لحظه ها را بی اثر بگذار
این روزها آیینه ها را سرد می سازند
آیینه را همچون دلت بی رهگذر بگذار
آغاز تا تو معنی تفسیر تا من نیست
تفسیر تا من بودنت را ساده تر بگذار
تنهایی تقدیر مریم هم پریشانیست
عیساییت را در دم روز دگر بگذار
ماندن میان این همه تردید، نه برگرد
این روزهای خط خطی را پشت سر بگذار
آغاز من را در تو هی دنبال کردند
اندیشه های تازه را هم لال کردند
تا آمدم این فصلها را ساده بنویسم
مردان درد و تیشه را هم زال کردند
من در خیال سرخ دستت خواب می دیدم
طعم تمام سیبها را کال کردند
این روزها منهای تو تا من رهایی نیست
این روزها و روزها را سال کردند
دیروز می خواندم که بابا آب هم می داد
اما برای نان .... قیل و قال کردند
مجنون بیابانگرد شبهای چرایی نیست
لیلا ندیدم کی تو را اغفال کردند
من تا غزلهایم برایت تاب می خوردم
اما غزلهای مرا هم چال کردند
باز هم بی قرار می شوی و ...
در خودت هی دچار می شوی و ...
من که فریاد می زنم برگرد
بر سکوتی سوار می شوی و ...
این سکوت از منت جدایی نیست
قاصد انتظار می شوی و ...
تا تو پاییز لحظه ها هستی
فارغ از این بهار می شوی و ...
من خرابات عشق می سازم
در خودت هی غبار می شوی و ...
روز هم معنی نگاهت نیست
در نگاهم که تار می شوی و ...
من غزل می نویسم از تب تو
تو درونت حصار می شوی و ...
تا بنالند در نفیر من از ...
باز هم بی قرار می شوی و ...
آیه های نگاه سبز تو را عشق باید که ترجمان بکند
راز فردای بی کسی مرا در فراسوی خود نهان بکند
سالهایی که قد کشیدم من در خرابات سرنوشت خودم
آرزوهای سفید عمرم را در دل آینه جوان بکند
یا برای ترانه های دلم حجم آوار مردگی باشد
یا حضور خیالهای تو را در باید این بار آب و نان بکند
وای خوابم گرفته، سردم شد، کاش غول چراغ جادویی
روشنایی چشمهای مرا در نگاه تو جاودان بکند
باز هم قصه شد همین ها که با تو در شعر می گفتم
چشمه های امید گرمی که باید این بار هم روان بکند
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
این دردهای کهنه هماهنگ می شود
ماه هزار و یک شب من تا که می شوی
دیوارهای قصه تو رنگ می شود
شب را میان تو و خودم پرسه می زنم
اما میان ثانیه ها جنگ می شود
چشمان نم گرفته من را ببین هنوز
انگار در تلاطم تو منگ می شود
این جاده آخرش به خدا هم نمی رسد
وقتی که پای خسته من لنگ می شود
حالا فقط کنار خودم جا گرفته است
قلبی که در تکامل تو سنگ می شود
مرده از روزهای مرده تقدیر می آیی
با حس خود معنا شدن درگیر می آیی
من همنشین لحظه های رنج آلودم
تو از میان لحظه هایت سیر می آیی
تا با نگاه قاصدکها خواب می بینم
از جاده ای کاشهایم دیر می آیی
آقا بهار قصه هایت رنگ می بازد
من در خزان زرد خود زنجیر می آیی
من هی میان واژه هایم شعر می بافم
تو در حضور شعر هایم پیر می آیی
امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیم
از تبریکهای صمیمانه شما متشکرم.
تا انتهای جاده مهتاب می رفت
احساس می کردم تو را در دست دارم
این تشنه از دریای تو سیراب می رفت
انگار از مرز تباهی ها گذشتم
آن شب که از من انتظاری ناب می رفت
یک حس و این اندیشه تا تو رسیدن
در خاطرات لحظه هایم تاب می رفت
حالا به آخر می رسم باور نداری
یک عمر چشمانم به یادت خواب می رفت
